برای اردکم ...؟؟؟
چه کسی بود صدا زد...
زرد آلو بود...اردکم!
شکمش که سیر میشود اینجا... کنار پای من میخوابد!
راستی کفشهایم کو؟؟؟
ساعت

ساعت نمیشود که جلو باشد؛ ساعت نمیشود که عقب باشد؛
ساعت همیشه "شاهد" ویرانیست؛ساعت نمیشود که "سبب" باشد.
لبهای دیر ِ مثل ِ دقایق را، هر ثانیه گرفتن و جان کندن
شاید نمیشود که لبِ ساعت مانند جانِ خسته به لب باشد!
دیگر از آسمان تو نومیدم، ای پادشاه مرهم و رحم و راح
لعنت به ...نه ! نمیشود این را گفت ! میترسم اینکه نقض ادب باشد!
دارم شکنجه میشوم آقا جان!! آقا ...خدا...هر آنچه که نامت هست..
امشب اگر که رخصت دیدار است مرگی بده که مرهم تب باشد!
در تیک و تاک مبهم ساعتها ،من زندگی دوبار توانم کرد؛
شب خواب چشم های تو را دیدن ...یعنی که روز در دل شب باشد!!
امشب نوازشم کن و بیدارم :این نیشتر که میزنی ام خواب است؛
کابوس بی تو ماندن و گم گشتن ؛ سوزن زدن به عمق عصب؟؟!!
.
.
.
باشد!
حالا که ...
الان که دارم اینها را برای تو مینویسم
مرده ام!
نازنین
نازنین...!
آسمان بهانه است!
کعبه بهانه است!
دل بهانه است!
دل؛ بهانۀ مشبکیست که از میان آن،
چشم های تو را رصد کنم!
امتداد دستهایت را
نشانه ایست؛
امتداد لبانت را
حرفی...!
چشمانت آسیاب کهنه ای را ماند... !
و انگشتانت،
که مرا از ازل
به سکوت میخوانند
گفتم سیاه!
سیاه! نگاهم کن!
گاهی!
دمی!
آهی!
گفتم سیاه ! نگاهت چرخید...
من از سمت نگاه تو میترسم!
در قاب برگهای کاج
در قاب برگهای چهار فصل، سبز ِ کاج
نگاهت چرخید
و فصل تازه ای آورد!
من ریشه های تو را دریافته ام
من ریشه های تو را زمانی که دیواری نبود
و پنجره ها رو به هم نماز میخواندند
و کفشها...
من ریشه های تو را
زمانی،
از تپه های باستانی سیلک
تا باغهای تابستانی فین!
(و در سینه ام نهنگی میتپید)
من در پیچ و خم کوره راههای تردید
ریشه های مظلوم تو را یافتم !
نعنا حس تازه ای نبود!
گل حس تازه ای نبود!
آفتاب حس تازه ای نبود!
حس تازه
یعنی جسارت کفشهای نرم و آهسته ی تو
بر سطح خشدار بر آشفتۀ درخت
و تقدیس دستها
و همهمۀ کفشدوزکها
که دیدارهای تازه را جشن میگرفتند
و
من پلنگ تازه بالغی
که بلوغ دیرهنگامش را
بر آستان شاخه ها ...!
در انحنای عاشقانۀ زمین
پیشاروی پنجره ها ایستاد!
تا رنگ نگاهم
گونه های مشرقی اش را
به سرخی شرم بیامیزد!
ماه از میان دریچه های مکرر
حرف تازه ای داشت؛
باران از میان شکنج ها ی حوض!
رسیدم؛
گرفتم؛
زیبا بود؛
زیبا شدم؛
رفت؛
نرفتم!
نازنین!
آسمان بهانه است!
آسمان بهانۀ گنگی است
تا من
چهرۀ ترا به آن قاب بگیرم!
و ترا در ابعاد تازه ای از خودت بنشانم
و تو یاد بگیری
که میتوان در ارتفاع ساده تری پرواز کرد
و تنها به انعکاس صدایی قرار گرفت
که میگوید:
هنوز میتوانم دنیا را ثبت کنم !
غارها را بگذار!
خانه ها را !
سرداب ها!
گذرها را!
من نسبم به خاک محزون نگاه تو میرسد!
من خواندن را از تو آموختم
از همان دم که چشمانت
از کلمات پیشی گرفت!
من به چشم پوشی نی نی های تو اقتدا میکنم!
و دل به برق ستارۀ شادمانی خوش میکنم
که در امعاق زمین طلوع میکند!
و نوستالژی یک خانۀ سنگین دور را
با خود
به اعماق میبرد!
تاریک است
تاریک است نازنین
طبقات ذهن من تاریکند
و رودخانه هایی که عقیم نیستند
دستهای تو را بهانه خواهند گرفت!
تاریک است نازنین
و من باید به سرما عادت کنم
و به قله ها عادت کنم
و به چشمهای اثیری تو
وحس متضاد دستهایت...
و من باید به راههای دور
و پریشانی گیسوانت
و دامنه های آفتابی
و گونه های داغ بسته ات
و من باید به انحنای عاشقانۀ زمین
و گرمای تنت آنگاه که تکیه گاه میشود
و خودداری مرموز زانوانت
عادت کنم ...
نازنین...!
آسمان بهانه است!
کعبه بهانه است!
دل بهانه است!
تعلیق
دریغ
گله
گریه میکردم
دیوار انعکاسی داشت:
چک
.
چک
.
چک...!!!
ماه ماهی
قعر دریاها ماهیست؛
که آیینۀ آب را شکسته
و به دیگر سو
راه یافته است!
سوالی دیگر
هد هد صدا زد
کوکو!!؟
.
.
.
پاسخی نیامد!
سوالی دیگر یافت...!
ابهام
نحسی سیزده
گفتم
که نحسی سیزده
از کاهیدن ماه می آید.
حالا تو هی آفتاب بدر کن!
سکوت بهاری
کاش میشد این سکوت ناب را
با تو همنفس شوم!
فصل های تازه ایست
برگ برگ پنجره...
ته لهجه
مادر یعنی:
همسایه
دیوار به دیوار تو خواهم داد
وقتی که غم
همسایگان تازه میسازد!
کوتاه
خوش باور...
فرهاد بارانی
ای کوه نافرسودنی در شکل انسانی
شیرین نگار نازنین فرهاد ، میمانی؟
امشب که او گم کرده خواب بی ستونش را
در زیر آوار شکستنهای پنهانی
با پنجۀ زخمی تراشیده است نامش را
از روی دیوار ِ" نمیدانم ، نمیدانی"
امشب که شعر و شانه تعبیرات جانکاهند:
"رسم ستورانی و استبداد ساسانی"
چیزی نمیرویاند انگار از مغاک جهل
خاک بشر در فصل من جز خار خاقانی
از خود رهایم کن شبی بگذار برگردم
از انقلاب بهمنی سرد و زمستانی ...
*
*
*
باران من نام تو را بردن چه شیرین است
امشب به زیر تیشه فرهاد است بارانی
بوسه بر خون
پوشیده نگو !
عشق سرما نمی خورد:
افتاد پشت شانه های خسته بازوهات
لبهای من بوی تو را میجست در موهات
لبهای من ..."مثل عطش ناسور میماند
این زخم از گرمای مرهم دور میماند"
لبهای من ..."امشب چه میجویند در دستم
من ... بی تو با تو ...نازنین ِمن ...کجا هستم؟"
لبهای من سرخند گرمند و عطش نوشند
مانند خون از چهرة من بوسه میجوشند
چرخاندمت در دست تا چشمان خوابت را ...
(خوابانده بودی آفتاب التهابت را )
میگشت دستانم ترا گویی ورق میزد
در پیکرت زیباترین فصل کتابت را
من تا کجا خواندم؟ نتابیدی و کرکس ها
پرواز میکردند ....مثل من ...جوابت را
بند دویست و چند ...( شیون میکنم آرام)
خورشیدک من وا نهادی آفتابت را ؟
آهت ...تپشهایت کجا وامانده در بند است؟
آخر بگو بندت ردیف چندمین چند است؟
آه ای کبودیهای پی در پی ...شکستن ها
فریاد آزادی ِدر بغض قفس تنها
"دست از سرم بردار امشب ... شب مهتابه حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام ...
خواب است و ...".من در انتظارش پشت دیوارم
خشکیده ام ....آری اگر طوفان نمی بارم!
در پشت دیوارم و میبوسم خیالش را،
شاید بیاساید دمی در من ملالش را.
میبوسمش! هر چند لبهای من از سنگند،
دیوارها از شوق این شوریدگی منگند!
میبوسمش سلول تا سلول، عصیان را
هر چند این سلولها این روزها تنگند!
با او می آمیزم که در جانم بفرساید
ابعاد تنهایی ما هرچند فرسنگند!!
معشوق من در چشمهایش صلح میخوابد
کفتارها بر پیکر خوابیده در جنگند...
بر پشت دیواری، که نامش را نمیگویند
هر آنچه آوازند...احساسند ، آهنگند...
محبوب من! یک متر در یک متر کوچک نیست؟
گفتی :
جهان تنگ است ...مأوای چکاوک نیست.
افتاد پشت شانه های خسته ام دستت
آنقدررنجوری که تردید است در هستت
لبهای من بوی تو را باروت میفهمد
و شانه ام حس ترا فرتوت میفهمد
هرچند گفتند آسمان شهباز میخواهد...
گنجشک خون آلود هم پرواز میخواهد
گنجشک خون آلود من میبوسمت تا صبح
جان میکنم امشب اگرچه از غمت تاصبح
دو راهی
تمام راهها روزی به سویی میروند...
تمام راهها!!!
روزی!!!
نم نم باران
به زار زار تگرگ
شلاق میشود!
و من باید بین شاد و شرزه یکی
و من باید بین مقدس و هرزه یکی
و من باید بین عشق و نیزه یکی
و تو خاموش میشوی!
به سمت دل میچرخم.
تو کدام سمتی؟
مغتنم
لحظه، فرصت کمیست!
و ابدناکی این درد در دل لحظه نمیگنجد،
مغتنم است اما
چونان زندگی در دل مرگ!
نان و عشق و روزنامه
نه شبیه طوفان در هیجان
نه شبیه مروارید در صدف
عریانی ام حجاب
حجبم عریانی
و تنها میدانستم
که سه چیز
داغ داغش خوبست
نان و عشق و روزنامه
و به آن مومن ماندم.
سکوتم را هبه کردم
به اولین نان خشکی که فریاد میزد.
دستان بی نمکی داشت!
کاغذی زیر در سرید
"هر عشق برشانۀ عشق دیگری پا میگیرد."
چگونه میتوان در این خرده کاغذها
عشق مچاله ای را بازیافت کرد؟
ها بگو
چگونه میشود؟
سکوتم را هبه کردم به اولین پرنده که ویلات کشان گریخت...
جوجه های مرده اش را میشمارند...
پاییز فصل گریه آوری است.
من اما
برای داغ شدن
باغ را نمیسوزانم.
مانند پاییز
حس میکنم من، آخر پاییز میمیرم.
در گردباد ِ قرن ِ دنیا ریز میمیرم.
باید که از "زنجیر رَستن" را خزید اما
پر میگشایم، مثل رستاخیز میمیرم.
هشداربان ...میگویدم بشتاب ...می پویم!
(بیدارباشم میدهد...) :بستیز!!! میمیرم!
تب میکنم در خاک هیچستان ولی یکروز
در یزد ...در شیراز، در تبریز(؟) میمیرم!
گفتی بمان...خورشید می آید مدارا کن
من روز گردانم* در این دهلیز میمیرم.
شاید زمستان بود عمر بی بهار من
مانند پاییزی طرب انگیز میمیرم.
*روز گردان: آفتابگردان
دهانشویه
بالاخره قرار گرفت.
قالبم را عوض میکنم :
امروز نه،
همان روزی که تو می آیی.
همان روزی که تو نمی آیی.
بعد پاشید روی پنجره...
(کی می آمدی؟
کی می آمدی؟؟)
سخت بود...
همه چیز سخت بود.
ترک روی دیوار
به اندازۀ دو چشمی که محرمانه ...محرم...انه ...
و بعد تو میترسی
میزنی به شب
شب را تو کشتی؟
خدا بیدار بود ؟
نه
خوابیده !
گلم لالا ...
خدا لالا...
امروز دو شب است که می آمدی!
بعد من همه چیز را
آدم استفراغش میگیرد.
آدم از خیلی چیزها...
گفتند روایت کنیم.
بسم الله:
روایت میکنیم تو گوش میکنی؟
همینطور که حرف میزدم:
اول جانم در رفت .
باور کن مسواک زده بودم
من روزی دو بار
زندگی ترا از روی دندانهایم پاک میکنم.
پس شعر اینجوری است
مثل سکسکه
یا سُک سُک
چاقو که بیاوری
دردت خودش تکه تکه میشود.
بعد بریزش روی دایره
"عمو سبزی فروش!!... بله"
درد دل هم دارد!
دلم را به هیچ کس!
هنوز نه!
مرد میخواهد این دل را به پشت بکشی...
سکوت...
از هر طرف که میرود
اسلامم به تو میرسد.
چه دین زیباییست چشمانت.
(سکوت کن
سکوت کن
سکوت کن
سکوت...)
...
این
اذان من است.
َاشهد انَّ محمَّد الرَّسول الله
...
اینگونه بود؟
شعر نمیگویم واگویه میکنم با صدای بلند...
باران
چونان ابر
در هوای خود گره خورده ...
باران ِایستاده
معلق
میان زمین و زمان
کجایی که ببارانی اش!
یا بتارانی اش؟
آهای پری پرپری
آهای پری! پیرهن زری !
موهات حریر آسمون
ریختی رو شونه یه وری!
دامن چین چین پوشیدی،
ملیلۀ ملالتو،
دوختی به چین آخری...!
ما رو تو ابر...را میبری؟؟
آهای پری! آهای پری!
آهای پری ِ پرپری!
تو که نشستی اون بالا ...از روی شهرا میپری
از آدما و دلهاشون
درددلای شبهاشون
خنده هاشون ... گریه هاشون
خستگیاو تبهاشون
با خنده هات
نازو ادات
چوب دل دو سر طلات …
غم میبری!
ناز میخری!
میگذری تو سرسری...!
خسته شدی میون راه؟
سر نزدی به شهر خواب آخری؟؟
آهای پری !آهای پری !
تو شهر خواب آخری...
مردمو نیمه شبها بیدار میکنن!
خون میپاشن تو خواباشون،
سم میریزن تو آباشون،
پنجره ها رو میشکنن،
رو خوابشون خط میکش،
فرداشم انکار میکنن!
آهای پری آهای پری !
تو شهر خواب آخری
پنجره های اینوری نه، اونوری ...
اون یکی که ترک ترک
گم شده بال شاپرک
تو غربت شکستۀ شیشه هاشون
باید که پنهون بکنن
کور سوی نور نازکی که میتابه گاهی از اندیشه هاشون
اون یکی که
پشت خیال پنجرش
خیال آدماییه
که خوابشون خیالشون
پریدنه!
تو سینه های داغشون
رویای بی زوال آسمونه که
پر از نفس کشیدنه!
دیوه رو دیدی روی پشت بوم سرد خونه ها؟
کی فکر میکرد گرگ سیا
حریم بالا رو رعایت نکنه...
اونجایی که سهم منه
سهم دله
سهم غریب بره هاست
(تو بازی سادۀ گرگم به هوا)
اونجایی که حرف منه
حرف دله
سبزه...
نصیب بره هاست...
گرگه بشه دیو سیا،
دیوه بشه گرگ بلا،
زنجیر ما بافته بشه،
پشت کوه انداخته بشه،
جای همون رشتۀ نازک طلا
که دست سبز پریه
یک سرشم تو دست مردمون شهر عشقه که
پنجرشون اینوریه
غل بشه
آهنی باشه
قلاده گردنی باشه؟
آهای پری
وقتی که هرکی هرکیه
تاریکیه!
(کی به کیه؟!)
تو ظلمات قیرگون
هرکی بیاد در بزنه
مصیبته!
هر چی بشه ...
به نفع ظلم و ظلمته
کی "هرکی هرچی شد" میخواد؟؟
آهای پری
وقتی که بابا نمیاد
کی کشمش و نخود میخواد؟
آهای پری، پیرهن زری!
آهای پری پرپری!
شما که خوب بلد بودی،
نور بپاشی رو سایۀ تخت طلا
شیطونکا رو خواب کنی!
ازون نگاه نازکت
تیر ملامت بریزی به سینۀ دیو بلا
زهرۀ اونو آب کنی...
شما که خوب بلد بودی
سیل بشی ...
آتشفشون هوا کنی...
وقتی که لازم بشه هم
هوا بری زمین بیای
دست بزنی به گیسوی ابر سفید
دف بزنی روی سینۀ غول سیا
رعد بشی
آسمونو صدا کنی!
شما که خوب بلد بودی هر جا که لازم باشه
آفتابی بشی!
هرجا که تاریک و سیاهه مثه شب
نور بشی
آبی بشی...
شما که کهکشونیو
کهکشونا رو میشناسی
گم نشدی مثل زمین
کوچه ها رو خوب بلدی
خیابونا رو میشناسی
نوبت چشمای شماست...
قصه رو از زبون دیوا شنیدیم
نوبت شعر پریاست.
خرگوشو باید که شما
از تو کلاه در بیاری!
آهای پری
پیرهن زری
موندی کجا؟
یا کی میای
به قصه دیو وپری
تا کی میخوای دیوا رو راحت بذاری!
ناکتورن های شوپن
فریاد زد
دایره را چرخاند
هش ...هش ...
صدای ریزش زنجیر
تپ... تپ...
صدای کوبش دل بر دست
کل میکشند
دخترکان خواب
دل میزنند
دایره های مست
چرخید و باد در نگهش چرخید
هو ...هو...
نبود
پاسخی
الا
هو...!!!!
(نازک ...
شبیه شعر رقیق برگ
نبض تو در کنار دلم میزد...)
فریاد زد:
"اینجا کسی نبود؟ "
(همهمه ای برتافت....)
"هیچ کس؟؟"
)همهمه شدت یافت...(
فردا خبر رسید به کهریزک
تشییع کرده اند مرا
بی سر
تا خاک برده اند مرا
بی تن
بر باد داده اند مرا
بی دل....
آنجا کسی نبود
هیچ کس
( انگشت تو تلنگر باران بود
آرام
بر غبار دلم میزد.)
فریاد زد
نرو!!
امشب
شبانه های شوپن
سیگار و چای یاد شما را قدم زدن
فریاد زد نرو!!!
رفته بود
زن!
( چشمت
شبانه های شوپن
را هم
گاهی سر مزار دلم میزد!)
سرآغاز
خدا خدا زدیم شیطان دوید...
شیطان دوبار از خدا جلو زد
در من
و بر من
خدا نبود
خدا سنگریزه ای در ته رودخانه ای مغشوش نبود.
خدا طعمه ای نبود برای گرفتن ماهی
خدا کلاه شعبده بازی نمیشد
خرگوش نمیزایید.
خدا یگانه ایستاد
و شیطان هزار بار از خدا جلو زد...
تکثیر شد.
و خدا یگانه ایستاده بود.
راه، امکان نبود.....راه در خود گم بود، راه نبود...و شیطان در هر شیب و نشیب از خدا جلوتر بود.
شیطان دوندۀ خوبی است
شیطان دوندۀ یکتاییست...
من از او بهترم
و خدا، یگانه ایستاده بر قله های دوردست
در ابتدای راهی
که راه نیست
که" آ"
را به" ب" نمیرساند...
آ میرسد به آ
و خدا در ابتدای راه از تمام شیاطین جلوتر بود
خدا در ابتدای راه
به انتها رسیده بود.
من میدویدم
شیطان جلو میزد
خدا پیروز میشد.
به دردهای دلت رنگی از طلب بزنی
مرا بهانه بگیری به من عصب بزنی
و بعد پس بزنی هر چه من درون تو ...باز
به انزوا، به تشنج، به غم، به تب بزنی
دو ماه گوشه نشینی ،هزار شب سیگار
و زهر مار بگیری و لب به لب بزنی
دلت دوباره بگیرد شبی که من نکند!!!
و خواب باشم و تک زنگی از ادب بزنی
"کجاست چشم تو امشب؟؟" "و کی دلت گم شد؟؟"
سکوت و ....باز دلت را به راه شب بزنی
گلوی بغض چه کس گریه کرد در رگ تو
که تیغ میشدی آنشب که بی سبب بزنی...